براي جستجو کافيست کل يا قسمتي از عبارت مورد نظر خود را وارد نماييد و بروي دکمه جستجو کليک کنيد
این داستان به اواخر قرن ۵۱ بر می گردد
در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با۸۱ بچه زندگی می کردند. برای
امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی۲۴ساعت در روز به هر کار سختی
که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان وضعیت اسفباک آلبرشت دورر و
برادرش آلبرت (دو تا از ۸۱بچه) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان
آرزو می کردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند که پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.
یک شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با
سکه قرعه انداختند و بازنده می بایست برای کار در معدن به جنوب می رفت و
برادر دیگرش را حمایت مالی می کرد تا در آکادمی به فراگیری هنر بپردازد، و
پس از آن برادری که تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از
طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می کرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد.
آن ها در صبح روز یک شنبه در یک کلیسا سکه انداختند.
آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناک جنوب
رفت و برای ۴ سال به طور شبانه روزی کار کرد تا برادرش را که در آکادمی
تحصیل می کرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت کند.
نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اکثر استادانش بود.
در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود.
وقتی هنرمند جوان به دهکده اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به کانون خانواده پس از ۴ سال یک ضیافت شام
برپا کردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یک نوشیدنی به برادر دوست
داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی که او را حمایت مالی کرده بود تا
آرزویش برآورده شود، تعارف کرد و چنین گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا
نوبت توست، تو حالا می توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من
از تو حمایت می کنم.
تمام سرها به انتهای میز که آلبرت نشسته بود برگشت. اشک از چشمان او
سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در
حالی که اشک هایش را پاک می کرد به انتهای میز و به چهره هایی که دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت:
نه برادر، من نمی توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ببین چهار
سال کار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شکسته
و در دست راستم درد شدیدی را حس می کنم، به طوری که حتی نمی توانم یک
لیوان را در دستم نگه دارم.
من نمی توانم با مداد یا قلم مو کار کنم، نه
برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده…
بیش از ۴۵ سال از آن قضیه می گذرد. هم اکنون صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت
دورر، قلمکاری ها و آبرنگ ها و کنده کاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در
سراسر جهان نگهداری می شود
یک روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی که برادرش به خاطر او
متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را که به هم چسبیده و انگشتان
لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر کشید.
او نقاشی استادانه اش را صرفاً
دست ها نام گذاری کرد اما جهانیان احساساتش را متوجه این شاهکار کردند و کار بزرگ هنرمندانه او را ” دستان دعا کننده” نامیدند.
رویاهای ما با حمایت دیگران تحقق می یابند
مطالب مرتبط :
شاخه گل خشکیده
ملاقات ما انسان ها با خدا
یک داستان آموزنده
معلم ، سیب و توت فرنگی
کودک قهرمان
داستان بسیار ساده و آموزنده ” مداد ”
داستان رز
یک خط در میان ! (نامه عاشقانه جالب )
اس ام اس عاشقانه جدید
عاشقي از زبان مشاغل مختلف
داستان بيسكوييت
برچسبها : دستهای - دعا - کننده - dastan - dastane kootah - آموزنده - جالب - داستان - داستان واقعی - داستان کوتاه - شنیدنی - عاشقانه - عشق - قشنگ - پند آموز
8
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .
- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
بستگی داره چطور به آن نگاه کنی .
در این مداد ۵ خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .
صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .
مطالب مرتبط :
داستان رز
معلم ، سیب و توت فرنگی
درباره مشکلات انديشه کنيد
یک داستان آموزنده
کودک قهرمان
ملاقات ما انسان ها با خدا
داستان بيسكوييت
یک خط در میان ! (نامه عاشقانه جالب )
شاخه گل خشکیده
برچسبها : داستان - بسیار - ساده - آموزنده - مداد - dastan - dastane kootah - جالب - داستان واقعی - داستان کوتاه - شنیدنی - قشنگ - پند آموز
6
ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود.
فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را
باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:
« امیلی عزیز،
عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.
با عشق، خدا»
امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: « من، که چیزی برای پذیرایی ندارم! » پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط ۵ دلار و ۴۰ سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت: « خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟ »
امیلی جواب داد:آ« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام. »
مرد گفت:آ« بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.
همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: آ« آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید. » وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.
مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:
امیلی عزیز،
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم
با عشق، خدا . . .
مطالب مرتبط :
داستان رز
کودک قهرمان
معلم ، سیب و توت فرنگی
داستان بيسكوييت
درباره مشکلات انديشه کنيد
شاخه گل خشکیده
یک خط در میان ! (نامه عاشقانه جالب )
عاشقي از زبان مشاغل مختلف
یک داستان آموزنده
برچسبها : ملاقات - انسان - خدا - dastan - dastane kootah - آموزنده - داستان - جالب - داستان واقعی - داستان کوتاه - شنیدنی - عشق - قشنگ - پند آموز
6
یک خانم معلم ریاضی به یک پسر هفت ساله ریاضی یاد میداد.
یک روز ازش پرسید: اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: ۴ تا!
معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت (۳).
او نا امید شده بود. او فکر کرد “شاید بچه خوب گوش نکرده است” تکرار کرد: خوب گوش کن، خیلی ساده است تو میتونی جواب صحیح بدهی اگر به دقت گوش کنی.
اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
پسر که در قیافه معلمش نومیدی میدید دوباره شروع کرد به حساب کردن با انگشتانش در حالیکه او دنبال جوابی بود که معلمش رو خوشحال کند تلاش او برای یافتن جواب صحیح نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود که معلمش را خوشحال کند.
برای همین با تامل پاسخ داد “ ۴ ″….. نومیدی در صورت معلم باقی ماند.
به یادش اومد که پسر توت فرنگی رو دوست دارد.
او فکر کرد شاید پسرک سیب رو دوست ندارد و برای همین نمیتونه تمرکز داشته باشه.
در این موقع او با هیجان فوق العاده و چشمهای برقزده پرسید:
اگر من به تو یک توت فرنگی و یکی دیگه و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت فرنگی خواهی داشت؟
معلم خوشحال بنظر میرسید و پسرک با انگشتانش دوباره حساب کرد.
و پسر با تامل جواب داد “ ۳ ″ ؟
حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه داشت. برای نزدیک شدن به موفقیتش او خواست به خودش تبریک بگه ولی یه چیزی مونده بود او دوباره از پسر پرسید:
اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی دیگه بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ پسرک فوری جواب داد “ ۴ ″!!!
خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطور ؟ آخه چطور؟
پسرک با صدای پایین و با تامل پاسخ داد “برای اینکه من قبلا یک سیب در کیفم داشتم”
نتیجه : اگر کسی جواب غیر قابل انتظاری به سوال ما داد ضرورتا آن اشتباه نیست شاید یه بُعدی از آن را ابدا نفهمیدیم.
مطالب مرتبط :
یک داستان آموزنده
کودک قهرمان
شاخه گل خشکیده
داستان بيسكوييت
داستان رز
یک خط در میان ! (نامه عاشقانه جالب )
درباره مشکلات انديشه کنيد
هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند
برچسبها : معلم - سیب - توت - فرنگی - dastan - dastane kootah - آموزنده - جالب - داستان - داستان واقعی - داستان کوتاه - شنیدنی - قشنگ - پند آموز
6
کودکی ده ساله که دست چپش به دلیل یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود،برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد…
پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد!
استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند.
در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد.
بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.
استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد.
سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان ،
با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد!
سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود.
وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید.
استاد گفت: “دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی. ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود، که تو چنین دستی نداشتی!
یاد بگیر که در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده کنی
مطالب مرتبط :
یک داستان آموزنده
شاخه گل خشکیده
داستان بيسكوييت
داستان رز
درباره مشکلات انديشه کنيد
یک خط در میان ! (نامه عاشقانه جالب )
هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند
اس ام اس عاشقانه جدید
برچسبها : کودک - قهرمان - dastan - dastane kootah - آموزنده - جالب - داستان - داستان واقعی - داستان کوتاه - شنیدنی - قشنگ - پند آموز - pand amooz
6
یک خط در میان !
نامه جالب عاشقانه (حتما بخوانید !)
محبت شدیدی که سابقا ابراز میکردم
دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو
روز به روز زیادتر میشود و هرچه بیشتر ترا میشناسم
پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار میگردد
در قلب خود احساس میکنم که ناچارباید
از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که
شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهاییکه اخیرا با تو کردم
طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و
بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و میدانم که
خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد
اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو
به پریشانی و بد ختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هیچگاه بتو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته
متوجه تواست این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که
از تو میخواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که
این نامه را از صمیم قلب مینویسم و چقدر تاسف میخورم اگر
باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو میخواهم
که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمیتوان گفت که دارای
لطف و حرارت میباشد بطور قطع بدان که همیشه
دشمن تو هستم و از تو بشدت متفنر هستم و نمیتوانم فکر کنم که
دوست صمیمی و وفادار تو هستم.
.
.
.
.
دوستان خوب
اگه می خواهید بدانید که راز این نامه چه بوده است نامه را یک بار دیگر یک خط در میان بخونید
مطالب مرتبط :
اس ام اس های عاشقانه
اس ام اس عاشقانه جدید
داستان بيسكوييت
درباره مشکلات انديشه کنيد
داستان رز
شاخه گل خشکیده
یک داستان آموزنده
عاشقي از زبان مشاغل مختلف
برچسبها : میان - نامه - عاشقانه - جالب - داستان - داستان کوتاه - دوستت دارم - دوستی - شنیدنی - عاشقی - عشق - عشقولانه - قشنگ - لاو - طنز خواندنی - مطالب جالب - مطالب خنده دار
7
قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...
این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.
توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .
چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .
تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .
تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.
از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،
با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ...
در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.
وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.
به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .
اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.
ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.
محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.
هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !
اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .
<< انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد >>
این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .
باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .
آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟ آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!
من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت .
محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .
برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .
آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .
مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.
هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:
این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .
بعد نامه یی به من داد و گفت :
این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی ))
مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم .
اما جرات باز کردنش را نداشتم .
خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید.
مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .
_ سلام مژگان . . .
خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .
مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .
چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !
مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد
و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .
_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟
در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم
_ س . . . . سلام . . .
_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟
یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . .
این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .
حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .
تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .
آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .
وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .
نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !
چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .
مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . . .
حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .
داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . .
قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند .
بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.
ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد .
به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .
بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .
اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و …
گریه امانم نداد تا بقیه ی نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست .
چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.
اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.
ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی عشق مان نگه داشته ایم.
احساس شما بعد از خواندن این داستان من چیست ؟ ( مهم )
در قسمت نظرات منتظر حرف های قلب و دلتون هستم
مطالب مرتبط :
داستان بيسكوييت
درباره مشکلات انديشه کنيد
یک داستان آموزنده
داستان رز
عاشقي از زبان مشاغل مختلف
اس ام اس های عاشقانه
اس ام اس عاشقانه جدید
هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند
برچسبها : شاخه - خشکیده - آموزنده - جالب - داستان - داستان واقعی - داستان کوتاه - دوستت دارم - شنیدنی - عاشقانه - عاشقی - عشق - عشقولانه - قشنگ - لاو - پند آموز - dastane kootah - dastan
10
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
برچسبها : درباره - مشکلات - اندیشه - کنید - آموزنده - داستان - جالب - داستان واقعی - داستان کوتاه - شنیدنی - قشنگ - پند آموز
0
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد.
بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند.
بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد.
حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ...
با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط برنمي داشت .
نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.
بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد.
ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.
پادشاه در آن يادداشت نوشته بود :
" هر سد و مانعي ميتواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد "
مطالب مرتبط :
داستان بيسكوييت
داستان رز
هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند
اس ام اس عاشقانه جدید
برچسبها : داستان - آموزنده - پند آموز - قشنگ - شنیدنی - جالب - داستان کوتاه - شانس - داستان تخته سنگ - stories - زیباترین داستان - dastan - dastane kootah - ghese - dastane ghadimi
7
در اولین جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بیابیم كه تا به حال با او آشنا نشده ایم، برای نگاه كردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانهام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را دیدم كه با خوشرویی و لبخندی كه وجود بیعیب او را نمایش میداد، به من نگاه میكرد.
او گفت:
"سلام عزیزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آیا میتوانم تو را در آغوش بگیرم؟"
پاسخ دادم: "البته كه میتوانید"، و او مرا در آغوش خود فشرد.
پرسیدم: "چطور شما در چنین سن جوانی به دانشگاه آمده اید؟"
به شوخی پاسخ داد: "من اینجا هستم تا یك شوهر پولدار پیدا كنم، ازدواج كرده یك جفت بچه بیاورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم."
پرسیدم: "نه، جداً چه چیزی باعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگیزهای باعث شده او این مبارزه را انتخاب نماید.
به من گفت:
"همیشه رویای داشتن تحصیلات دانشگاهی را داشتم و حالا، یكی دارم."
پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحادیه دانشجویی قدم زدیم و در یك كافه گلاسه سهیم شدیم، ما به طور اتفاقی دوست شده بودیم، برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك میكردیم، او در طول یكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه میرفت، دوست پیدا میكرد، او عاشق این بود كه به این لباس درآید و از توجهاتی كه سایر دانشجویان به او مینمودند، لذت میبرد، او اینگونه زندگی میكرد، در پایان آن ترم ما از رز دعوت كردیم تا در میهمانی ما سخنرانی نماید، من هرگز چیزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پیش مهیا شدهاش، آماده میكرد، به سوی جایگاه رفت، تعدادی از برگههای متون سخنرانیاش بروی زمین افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی میكروفون برگشته و به سادگی گفت:
"عذر میخواهم، من بسیار وحشتزده شدهام بنابراین سخنرانی خود را ایراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهید كه تنها چیزی را كه میدانم، به شما بگویم"، او گلویش را صاف نموده و آغاز كرد:
"ما بازی را متوقف نمیكنیم چون كه پیر شدهایم، ما پیر میشویم زیرا كه از بازی دست میكشیم، تنها یك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست یابی به موفقیت وجود دارد، شما باید بخندید و هر روز رضایت پیدا كنید."
"ما عادت كردیم كه رویایی داشته باشیم، وقتی رویاهایمان را از دست میدهیم، میمیریم، انسانهای زیادی در اطرافمان پرسه میزنند كه مرده اند و حتی خود نمیدانند، تفاوت بسیار بزرگی بین پیر شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت یكسال در تخت خواب و بدون هیچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسی میتواند پیر شود، آن نیاز به هیچ استعداد خدادادی یا توانایی ندارد، رشد كردن همیشه با یافتن فرصت ها برای تغییر همراه است."
"متأسف نباشید، یك فرد سالخورده معمولاً برای كارهایی كه انجام داده تأسف نمیخورد، كه برای كارهایی كه انجام نداده است"، او به سخنرانی اش با ایراد ?سرود شجاعان?پایان بخشید و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پیاده نماییم.
در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، یك هفته پس از فارغ التحصیلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بیش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفتانگیز كه با عمل خود برای دیگران سرمشقی شد كه هیچ وقت برای تحقق همه آن چیزهایی كه میتوانید باشید، دیر نیست.
این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت
هر کجا وقت خوش افتاد، همانجاست بهشت
دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود
گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت
مطالب مرتبط :
داستان بيسكوييت
اس ام اس عاشقانه جدید
هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند
عاشقي از زبان مشاغل مختلف
اس ام اس های عاشقانه
یک داستان آموزنده
درباره مشکلات انديشه کنيد
شاخه گل خشکیده
یک خط در میان ! (نامه عاشقانه جالب )
کودک قهرمان
معلم ، سیب و توت فرنگی
برچسبها : داستان - پند آموز - قشنگ - لاو - عشقولانه - عشق - عاشقی - داستان کوتاه - آموزنده - جالب - شنیدنی - داستان واقعی - زندگی - dastan - dastane kootah
7

گاهی گمان نمیکنی و میشود
گاهی نمیشود که نمیشود
گاهی هزار دوره دعا بی استجابت است
گاهی نگفته قرعه بنام تو میشود
گاهی گدای گدایی و بخت نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود...
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
به خاموشی ما منگر که ما خود معدن رازیم..
فلک بشکست بال ما وگرنه اهل پروازیم...
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
در جهان هرگز مشو مدیون احساس کسی.
تا نباشد در جهان عمرت گروگان کسی.
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
به خاطر خاطره هایت خاطرت در خاطرم خاطره انگیزترین خاطره هاست...
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
نمیدانم چه باید کرد با این قلب آشفته.
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم...
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
زندگی هدیه ایست از طرف خدا به ما و نحوه زندگی کردن
هدیه ایست از طرف ما به خدا
پس سعی کنیم بهترین هدیه را به خدا بدهیم...
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
شاید نتوان به گذشته بازگشت و یه آغاز ساخت
ولی میتوان هم اکنون آغاز کرد و یک پایان زیبا ساخت
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
میخوام که عاشقت بشم، گل شقایقت بشم
دلم واست تنگ شده، گفتم مزاحمت بشم...
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
ای که با یاد تو در آتش شب میسوزم.
یادمن کن که به یادت همه شب میسوزم...
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
همچون باران باش، رنج جدا شدن از آسمان را
در سبز کردن زندگی جبران بکن...
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
توی شهری که تو نیستی همه جا رو غم گرفته.
هرکجا رفتی صدام کن عزیزم دلم گرفته...
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
همیشه ساحل دلت رو به خدا بسپار...
خودش قشنگترین قایق رو برات میفرسته...
مطالب مرتبط :
اس ام اس های عاشقانه
عاشقي از زبان مشاغل مختلف
داستان بيسكوييت
هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند
برچسبها : اس ام اس تازه - اس ام اس جدید - اس ام اس شنیدنی - اس ام اس ناز - دوستت دارم - دوستی - عاشقی - عشق - عشقولانه - قشنگ - لاو - پند آموز - اس ام اس دلتنگی - اس ام اس دوری - اس ام اس - دی 88 - عاشقانه - جدید
9
مطالب مرتبط :
داستان بيسكوييت
اس ام اس های عاشقانه
برچسبها : هفت - موردی - بدون - مورد - دیگر - خطرناک - هستند - قشنگ - پند آموز
9

دیروز رفته بودم کتاب فروشی که یکدفعه یه کتاب صورتی رنگ توجهمو جلب کرد. اسمش “عشق” بود. بازش کردم دیدم نوشته: بخش نخست: صداقت..
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
تو مثل اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر، مثل تقدیر، مثل قسمت، مثل الماسی که هیچکس، واسه اون نذاشته قیمت..
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
سهم هر کسی که باشی خوش به حال روزگارش، آخه پاییز و زمستونش میشه رنگ بهارش..
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
ببین که چشم عاشق، داره ستاره میشماره
به انتظار چشمات، هر شب داره می باره
می خواد که فریاد بزنه که دل چه بی قراره، نمی تونه، نمیشه..
آخه عشق که صدا نداره..
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
کبوترم، لانه ی من بام توست، کجا روم؟ مرغ دلم رام توست، پادشه کشور عشقم ولی، نگین انگشتری ام نام توست..
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
میگن اگه میخوای تو عشقت شکست نخوری فقط یکی رو دوست داشته باش و بهش بگو تو رو بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اگر همون قدر که ستاره در آسمون هست ماه بود، باز هم آسمون بدون تو سیاه بود!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
عشق زائیده ی تنهایی است و تنهایی نیز زائیده ی عشق!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
با یه قامت شکسته، با نگاهی مات و خسته، سرشو برده تو شونش، یه نفر تنها نشسته، توی تنهاییش یه درده، جای پای قلبی سرده، گل سرخی بوده اما، دیگه پژمرده و زرده، فارغ از دیروز و فرداش، غرقه تو دریای درداش، حسرتش یه عشق نابه، که وفا کنه به عهداش..
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
برای من که دلم چون غروب پاییز است، صدای گرم تو از دور هم دل انگیز است..
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
ما می رویم، عشق می ماند، پس عاشق باش تا بمانی..
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
امروز با هم بودن را تجربه می کنیم و شاید فردا به یاد هم بودن را، پس امروز را بیا زیبا زندگی کنیم، به حرمت خاطرات فردا!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
میگن عاشقا عشقشون رو زیبا می بینن. این دفعه که دیدمت خیلی زیبا شده بودی. نمی دونم تو هر دفعه داری زیباتر میشی یا من عاشقتر؟!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
در زمین عشقی نیست که زمینت نزند، آسمان را دریاب!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دوست دارم بمیرم و سیاه پوشت کنم، دوست ندارم بمانم و فراموشت کنم..
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
تا نباشد این جدایی ها، کس نداند قدر یاران را، کویر خشک می داند، بهای قطره باران را..
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
شبی پرسیدمش با بی قراری، به غیر از من کسی را دوست داری؟ دو چشمش اشک شد از شرمساری، میان گریه هایش گفت: آری!؟..
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
بی تو در سینه ی من دل دیگه جایی نداره، زندگی بی گل روی تو صفایی نداره، از غم دوری تو ای گل یکدونه ی من، دردی افتاده به جونم که دوایی نداره..
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
خدا کند که بدانی چه قدر محتاج است، نگاه خسته ی من بر دعای چشمانت..
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
هر وقت حس کردی فاصله ها ما را از هم دور کرده اند به یاد خاطره های با شکوهمان بیفت. باور کن فاصله ها هیچ وقت حریف خاطره ها نمی شوند..
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
مژه بر هم نزن ای دوست که بادم ببرد، چون سبک تر شده ام از پر کاهی ز غمت!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
بنویس با خط الماس، رو تن نازک شیشه، که بدون نور چشمات شب من سحر نمیشه..
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را، میان ربنای سبز دستانت دعایم کن، که محتاج دعای جمله یارانم..
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
some love one
some love two
i love one
that is you
I love you
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
عشق یعنی همه چیز را برای یک هدف دادن و به پاداشش هیچ چیز نخواستن!
مطالب مرتبط :
عاشقي از زبان مشاغل مختلف
داستان بيسكوييت
هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند
اس ام اس عاشقانه جدید
داستان رز
یک داستان آموزنده
شاخه گل خشکیده
یک خط در میان ! (نامه عاشقانه جالب )
دستهای دعا کننده
برچسبها : های - عاشقانه - اس ام اس - عشقولانه - دوستت دارم - لاو - محبت - دوستی - اس ام اس جدید - اس ام اس تازه - اس ام اس ناز - اس ام اس شنیدنی - sms - عاشقی - عشق - قشنگ - پیامک - مسیج - متن عاشقانه - اس ام اس 89 - اس ام اس ماه - پیامک جدید - پیامک روز - پیامک 89 - مسیج جدید - مسیج روز - مسیج 89
12
يك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.
چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود ، تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند. او يك بسته بيسكويت نيز خريد.
او بر روي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد.
در كنار او يك بسته بيسكويت بود و در كنارش مردي نشسته بود و داشت روزنامه مي خواند.
وقتي كه او نخستين بيسكويت را به دهان گذاشت ، متوجه شد كه مرد هم يك بيسكويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فكر كرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شايد اشتباه كرده باشد.»
ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكويت برمي داشت ، آن مرد هم همين كار را مي كرد. اين كار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنش نشان دهد.
وقتي كه تنها يك بيسكويت باقي مانده بود ، پيش خود فكر كرد:
«حالا ببينم اين مرد بي ادب چه كار خواهد كرد؟»
مرد آخرين بيسكويت را نصف كرد و نصفش را خورد.
اين ديگه خيلي پررويي مي خواست!
او حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن كتابش را بست ، چيزهايش را جمع و جور كرد و با نگاه تندي كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.
وقتي داخل هواپيما روي صندلي اش نشست ، دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را داخل ساكش قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكويتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!!
از خودش
بدش آمد . . .
يادش رفته بود كه
بيسكويتي كه خريده بود را داخل ساكش گذاشته بود.
آن مرد بيسكويتهايش را با او تقسيم كرده بود ، بدون آنكه عصباني و برآشفته شده باشد
برچسبها : داستان - بیسکوییت - جالب - شنیدنی - قشنگ - آموزنده - پند آموز - عارفانه
13
عاشقي از زبان مشاغل مختلف :
راننده :
ديگه دارم كم كم ريپ ميزنم مثل ماشينهاي تصادفي شدم اگه همينطوري پيش بره بايد برم زير دست اراقچي قلبمم به روغن سوزي افتاده پدرعشق بسوزه
معلم رياضي :
نميدنم چرا جواب تمام مسائلم بي نهايت ميشه يا بي جواب ميمونه هرچي تفريق ميكنم جمع ميشه هرچي جمع ميكنم كم ميشه از ضرب كه مپرس آه
مهندس كامپيوتر :
اي آنكه مرا دي سي كرده اي و در وجودم ويروس بلاستر 2003 فرستاده اي كي دوباره من را ري پير خواهي كرد ؟ به فرياد گرافيكم برس
دكتر :
چند سالي است كه به زخم مريضانم مرحم ميگذارم و از چنگال مرگ رهايشان ميكنم ! كو طبيبي كه به زخمم مرحم گذارد و دلم را آزاد گرداند
ساغي :
مي ميدهم و غم كسان ميگيرم از لطف تو مي كجا غمين ميبينم حالا كه شدم عاشق ودل در بند است مي را ز شفا بيچاره ترين ميبينم
عينك فروش :
اگر روزي بگويم عاشقم بر من نخنديد كه شغلم عاشقي دارد فراوانبسازم بهر هر چشمي من عينك گرفتارم كند چشمي چه آسان
مطالب مرتبط :
عاشقي از زبان مشاغل مختلف
برچسبها : عاشقی - زبان - مشاغل - مختلف - عشقولانه - عشق - طنز - معنی - لاو - دوستت دارم
9
صفحه نخست
پست الکترونيک
خانگي سازي
معرفي به دوستان
اضافه به علاقه منديها
تماس با من
آر اس اس ( RSS )
عکس , فلش , دعوت نامه های رایگان
اس ام اس برای شما
عشـق بـازار
دنیای اس ام اس
عکس عکس عکس
اس ام اس و جوک
د نیــای خـنــده
اس ام اس های جدید
خواندنی , دیدنی از همه جا
هـمه نـوع اس ام اس و عکـس
سرگرمی های جالب و دیدنی
اس ام اس های عاشقانه
دنیـایی از دیـدنـی ها
فقط اس ام اس و جوک
گنجینـه ای از بهترین های اینترنت
بهترین اس ام اس ها را از ما بخواهید
اس ام اس کده
معجون
تاپ ترین جوک و اس ام اس ها
بهترین اس ام اس ها
داستان و سرگرمی های جالب
جک اس ام اس خنده دار اس ام اس عاشقانه
فقط جوک و اس ام اس
[#pooloptions#]
[#poolbutton#]





